رحیم کازرونی

برای برادر داغدارم شهبازی؛ در رثای اسلام انقلابی

رحیم کازرونی

روز بعد از توافق هسته ای – ۲۴ تیر – بود که پیامکش به من رسید. نمی دانستم مادرش فوت کرده است. رنج بسیاری از مراقبت او و پدرش کشید و می کشد. گفت مادرش در آخرین لحظات – که رساندن داروهایش به او دیر شده بود – گفته بود دارو نخواستیم، کشور را به امریکا نفروشند.

لابد قبل از توافق بود و او قاعدتا مطیع ولیّ زمانش بود که اصل توافق هسته ای را سازش با امریکا نمی دانست. اما بلافاصله گفتم قلمی برگیرم و برای پسر او – که سالهای مدام در دمیدن گفتمان استکبارستیزی و عدالتخواهی در جنبش دانشجویی، دویده – چیزی بنویسم. بیشتر درددل خودم است تا تسکین دل او. این نوشته را در همان روز بعد از توافق و پیامک تو نوشتم.

تسلیت صادق جان. خدا قوت بابت همه مجاهدتها. روحت را همیشه خیلی پر توان و پر نفس می دیدم. می دانم تا سالهای سال همچنان صحنه گردانی ان شاءالله. ولی خب دورانی است دیگر. دوران تأمل بیشتر است برای ادامۀ طریق. عزای تو هم عامل مضاعف شد برای اینکه از همه دورتر و غریبانه تر به این فضای جدید بنگری. تأملی شاید از نو، به پشت سر و دوردستهای پیش رو.

بعضی یاران میگویند که نه، جای هیچ تلخی در این فضا نیست و اتفاق خاصی نیفتاده. به یک معنا درست می گویند. ولی من که نمی خواهم سر روبناهای سیاست و سر پیچ و مهره های توافق هسته ای با تو بگویم. سبک است برای حس و حال سنگین اکنون تو این حرفها. بعید است جملۀ آخرین مادرت هم سر این چیزها بوده باشد.

تازگی ها مد شده بچه حزب اللهی ها را از «درد» کشیدن باز می دارند. از گفتن دردهای بزرگ و عمیق. مثلاً گمان می کنند با این چیزها بچه ها ناامید می شوند. ولی اشتباه می کنند. درد و غربت کشیدن آنهم برای بچه شیعه انقلابی، آنهم ناظر به عمق تحولات جامعه، نه موجب وادادگی و خمودی است، که مقدمه ای است برای قامت کشیدن و بلندتر شدن. مگر نه اینکه انقلابی ترین کنشها از درون این دردمندی ها و غربتها به پا خواسته اند. و تحلیلهای آبکی و مسکّن وار، همیشه پشتوانۀ محافظه کاری بوده اند. وای به حال آن که آتش درد و غربت عمیق بسیجی های این انقلاب، با این چیزها سرد شود. اتفاقاً بگذاریم آتش­ بیاری جشن هسته ای، آتش درون این بچه ها را بیفروزد. تجاهل و تغافل، بدترین درد است برای این تنها پشتیبانان انقلاب و رهبر در این روزها. وقتی جبهه مقابل، «اسلام رحمانی لیبرال»، دیگر هیچ تغافلی ندارد و با همۀ صراحت و ابعادش، به میدان آمده است.

برادر من، من شب بعد از توافق در بولوار هاشمیۀ مشهد بودم. نمایی دیگر از شهرهای آخرالزمانی جمهوری اسلامی. قرار جشن شان را آنجا گذاشته بودند. تو هم تهران لابد، با جیغهای «بالاتر از خیابان انقلاب نشینان» محاصره شده بودی. البته اینان هم اقشاری از همین ملتند. گرچه هنوز نرسیده اند به این حد که ملت را «دو دسته» کنند. ولی خب کسی هم جواب ما را نمی دهد چرا جشن توافقی که داعیه اش کاهش سختیهای اقتصادی است، قرار خود را در مرفّه نشین های شهرهای ایران می گذارد. از تناقضهای عجیب این کشور است که ذهن خارجی ها را هم به خود مشغول کرده، ولی ذهن بچه های انقلاب را کمتر! مسئولین را که دیگر نگو. جز یکی دو مطلب کوچک در حاشیۀ یکی دو سایت، باز همۀ تیترها و تحلیل های بعد از توافق را برده اند سراغ «سیاست» و «اقتصاد»، این دو حاشیۀ «ذیل فرهنگ». بهتر است هنوز از سانتریفیوژ و بازرسی ها بگوییم، بجای اینکه برسیم به جملاتی مثل «مبارزه با رفاه طلبی سازگار نیست». به این نهاد و آن دستگاه امید ببندیم برای چانه زنی سر متن توافق، بجای اینکه توافق کل نهادها را به چالش بکشانیم سر وا نهادن «متن انقلاب». مگر نمی بینی برادر؟ همه دارند تخت گاز، بدون پیوست فرهنگی و مبارزاتی، به سمت رفاه زده کردن مردم می روند، شهرها را شیک و مدرن می کنند، مجتمع تجاری می سازند، تفریحکده های های پرزرق و برق… . بیا و مشهد، پایتخت فرهنگی جمهوری اسلامی را ببین. ببین چه جولانی می دهد رفاه طلبی، آمیخته با بی بندوباری، البته با چند تابلو و شعار ضدامریکایی، که خب دیگر جاذبه ای ندارد برای رهگذران.

اصلاً چرا جشن؟ خب حقمان را با استقامت گرفته باشیم، در همین حد خوشحالیم. ولی مصالحه اقتصادی با سران کفر چه جای پایکوبی دارد؟ مسئله این است که دوستان سیاسی، سیاست اندیش و سیاست محور، ماه ها و سالها روی ابعاد حقوقی و فنّی این توافق، دلسوزانه تمرکز کردند. مسئله شان توازن داده ها و ستانده ها بود. مسئله شان، «هسته ای» بود. اما خب، غافل شدند. بازی خوردند و اصولگرا و اصلاح طلب و رسانه ملی، بر تنور این «مسئله اول» کشور دمیدند. تا «اسلام لیبرال» میوه اش را بچیند و جواز جشن گناه آلود خود را بگیرد، زیر «پرچمهای جمهوری اسلامی».

ولی باز همین دوستان بمن می گویند نبین. آنانی که لابد با دیدن این پرچمها ذهنشان آرام می شود! هفته عفاف و حجاب بود این روزها. اما معلوم شد رفاه زدگی و مبارزه گریزی با بدعفافی و بی قیدی به حدود خدا هم پیوند دارد. باز می گویم. منظورم بهیچ وجه کلیت جماعت شادی کن در خیابانها نبودند که بسیاری شان عفیف و شریف هستند. ولی نمی توانم عزیز برادر – و برادران – چشم بروی فضای غالب آن جشن ببندم. زنان و مردانی که در طول تاریخ، به رعایت حریم و عفاف شناخته می شدند، اکنون با دختران و پسران مکشوفه شان در هم غوطه می خوردند. دقیقاً جلوی مسجد بولوار هاشمیه، تقریباً در همان زمانی که  گوشۀ دیگر شهر، سالگرد فاجعۀ گوهرشاد مشهد گرفته بودند! برای من تقارن تاریخی جالبی است. آنجا سربازان شاه بروی مخالفان کشف حجاب، آتش گشودند و اینجا پاسداران اسلام، امنیت جشن کشف حجابی بدتر را زیر پرچمهای «الله» تدارک دیدند. هر دو برای حفظ قدرت، هر دو با بازیچه کردن زنان و دختران این ملت، هر دو در ره فدا کردن دین به پای سیاست.[۱]

حال می فهمم چرا وصیتهای شهدا پر است از آیۀ حجاب. در وسط خاکریزهای جهاد با همین دشمنان کنونی، می دانستند ربط وثیق اینها را با هم. شاید دم شهادت، نوری از آینده برایشان جلوه گر می شد. هم از اوضاع مردم، هم از میراث داران جنگ، که مردم را رها کنند و از اولویت مسائل دیگر بر «حجاب» بگویند. دم روشن بینی شهدا گرم، که از «روشنفکری» ماها باز جلوتر است.

راستی در تجمع این جماعت مشهد، دختربچه ای را هم دیدم که پروانه مانندی بالای سرش گذاشته بودند یک بالش پرچم ایران و دیگری پرچم امریکا، که نور می داد. پرچم جمهوری اسلامی هم همچنان دستش بود.[۲] طفل معصومی ها جماعت آنجا دوره شان کرده بودند و با شادی عکس می گرفتند. نشانه های اینگونه زیاد بود در تجمعات تهران و غیره. معلوم شد مسئلۀ اینان، گرفتن حق از دشمن یا بیگانه نبود. چیزی فراتر است. باز می گویید نبینم؟ خب دیدم دیگر. واقعیات را کم گفتن هنر نیست. کلاً می خواهید در کنار همبستگی اجتماعی و و وحدت آحاد ملت، از «مرفهین بی درد» چیزی نگویید؟ یعنی شما می فهمید معنای همبستگی و اتحاد را، و خمینی نمی فهمید؟!

خلاصه خواستم بگویم از زمانه عقبیم. سرمان را بالاتر بگیریم. کمی کوتاه کنیم سخن از پیچ و مهره ها را. تو هم رها کن نقد فنّی توافق را، که ۹۹ درصد ملت و بسیجیان از آن سر در نمی آوردند. دوستان زیادی هستند که مشغول این حاشیۀ نبرد می شوند. «فرهنگ» و «گفتمان» همیشه از این گونه بحثها فرسنگها جلوتر است. حتی واضح ترین منطقهای اقتصادی و حقوقی و ریاضی، زیر سایه گرایشات روح یک جامعه رنگ می بازد.

برادر، می دانم این صحنه ها، این جشن ها، حس غریبی به تو داده. در کنار از دست دادن مادر، حس از دست دادن فضا را شاید داری. فضایی که اینقدر برای هدایتش دویدی. اما صداوسیما و هنرپیشگانِ یکپا اینجا و یکپا اروپا و ائتلاف تجدید شدۀ «راست و کارگزاران»، دارند بردش را می کنند. اینها را گفتم که بگویم اگر اینبار بلند شدی، بلندتر شو. فکر می کردی خیلی انقلابی هستی؟! نه، بنظرم متناسب با انقلابیگری اسلام «اعتدالی» هنوز نه. حتی بنظرم از گفتمان عدالتخواهی عبور کن. دیگر خوب نیست بشوی نماد بچه های عدالتخواه فقط. از تشریح بدیهای امریکا جلوتر برو. کافی نیست بشوی صرفاً مظهر آمریکاستیزان. برو تا به خاکریزهای اصلی نبرد «اسلام ناب» برسی. همه حلقه ها را با هم و از بالا ببین. قبل از اینکه خودت را وقف یکی از آنها کنی. آنقدر که امریکا انقلابی است، از بالا می نگرد، خاکریزها را شناخته و نفوذی هایش بدرون هسته های اصلی سیاست گذاری در جمهوری اسلامی پیش می تازند، شما حزب اللهی ها این چنین نمی تازید. حتی انقلابی ترین و تندترینتان.

مگر نمی بینی فضای کشور را چگونه از برخی مطالبات پر کرده اند؟ محیط زیست، دریاچه ارومیه، بهداشت مردم، مبارزه با سرطان، کمک به معلولین، رعایت اخلاق، گفتن از صلح و صفا و محبت، بد گفتن از دروغ و تهمت و شایعه. خیلی حرفهای خوب دیگر. حتی صرفه جویی در مصرف آب و برق! از بی بی سی تا «شرق» تا برنامه های پربییندۀ رسانه ملی، «جشنهای رمضانی» تا محافل هنری و دولتی، هی دارند از اینها برای ملت می گویند. خب اسلام معتدل شده همین است دیگر. هرچه شاخصۀ اسلام انقلابی باشد را حذف می کند. هر چه در تقابل دیانت ایرانیها با دیانت غرب باشد را کنار می گذارد. این حرفهای بالا همه در غرب هم رواج دارد. با خلط روایتها، خوب نقاطی می شود برای استحالۀ مسلمانی ملت.

والّا فهمیده ام دیگر مسئله، مسئلۀ اسلام است. با همۀ ناب بودنش، با همۀ تمامیتش. گرچه بعضی از این اجزای اسلام، بدجوری کفر و نفاق را اذیت کند. «بزرگترین معروف، توسعه است و بزرگترین منکر کم آبی و بیکاری». نشنیدی این جملات وارونه ساز اسلام ناب را؟!

بگذریم. نمی خواهم دولت را نشانه بگیرم. بقول بعضی دوستان، داریم هزینه می دهیم برای جمهوریت نظام. ظاهراً داریم بیست سال هزینه می دهیم. مانده ام برای اسلامیت هم اینقدر هزینه داده ایم؟! وای به بچه انقلابی ای که باز جمهوریت را از اسلامیت جدا ببیند. بدا به حال اویی که در مقابل سروصدای بعض مردم، وا رود و بگوید دولت و مجلس بعدی لابد مال آنها. پس یقۀ «شورای نگهبان» را رها کند که نبیند این همه شواهد رد صلاحیت را.

برادرم، «آقا» خیال ما را راحت کرد از عدم سازش ایران و امریکا. اما حرفهای آن عزیز بدجوری گم می شود در فضای نشانه های شتابان سازش «اسلام» ایران و امریکا. که حتی اسرائیل و عربستان و داعش را پشت سر گذاشته اند. این «مخالفان مشترک» سازش ما. عجب بصیرتی داشت «امام» ما. از بین همۀ دشمنان، اسلام رنگ و بو گرفته از کدام کشور را بدل اصلی اسلام ناب قرار داد. او هم شاید می دید مغناطیس اسلام امریکا را. چرا واقعاً سیل پیام شادباش راه می افتد از بیوت سنّت زدۀ حوزه تا محافل غرب زدگان، از «ماه عسل» پر از معنویت تا شبکه های مجازی پر از غفلت، برای مصالحه ای که یک سطر متنش را نخوانده اند! باز تو بگو از توازن داده ها و ستانده ها!

بگو اگر می خواهی و مهم می دانی. اما بدان وقتی دین مردم و مشاهیر بسمت امریکایی شدن رفت، حرفهایت در این فضا گم می شود.

صادق عزیز، دشمن در کنار افراط و تندروی و دلواپسی شدیدش برای هجوم به اسلام ناب، خوب فهمیده که چه «برچسب»هایی باید در فضا بپراکند و حواله کند سمت بسیجیان انقلاب. تا امثال تو را آرام و معتدل کند مقابل هجوم وحشیانه اش به آرمانهای انقلاب. البته انصاف و اخلاق را هم به هیچ وجه نباید از یاد برد. انصاف و اخلاقی که روکشی نشود برای محافظه کاری و تسامح و ندیدن واقعیات. وقتی جیغهای اسلام امریکایی بلند است، وقتی تمام زوایای پروژه را با هم به پیش می برد، از نهادها تا خیابانها، از سخنرانیها تا سیاستها، از محافل تا کنسرتها، در روز روشن، جلوی همۀ دوربینها، دیگر چه جای ندیدن است و آرام بودن؟ این عین بی اخلاقی است در حق اسلام و انقلاب. بخدا بی انصافی است.

اکنون تو و امثال تو باز می توانید بشوید سخنگوی مصلحت های ابن الوقت حکومت، بر آتش درون بچه حزب الهی های اطراف آب سرد ببریزید، مسکّنهایی تحلیلی به ایشان بدهید، یا نه، بعد اینکه جان دوباره گرفتی، انقلابی تر شوی، چشمها را بیشتر باز کنی، بشوی هم افق اسلام ناب، از منظری که شهدا و مادر انقلابی ات، به نظاره نشسته اند، ببینی و فریاد بزنی هیبت همه جانبۀ اسلام بدل را، در متن نظام و جامعه، با هم، که دشمن این دو را از هم تفکیک نمی کند. جمهوری اسلامی، فدایی زیاد دارد برادر. سخنگو و توجیه گر زیاد دارد. تو همّت را بگذار که او را بالا بکشانی.



[۱] – اتفاقا جشن مشهدی ها هم دقیقا جلوی مسجد بولوار هاشمیه بود.

[۲] – عکسش در سایت قاصدنیوز موجود است.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :